دوست گران سنگ ام جناب آقای مهندس مقاره بار دیگر بنده را مرهون و مدیون قلم خویش ساختند. – آنچنان که پیشتر، بیشتر سابقه داشت – نگاره ایشان را عینن در زیر خواهم آورد.ولی به عنوان مقدمه و حاشیه بر نوشته ایشان چند مو رد را عرضه می دارم.
اول اینکه از جسارت ایشان در نقد کتابی که به نوعی از پرفروشهای سالهای اخیر است بسیار لذت بردم. نقدی که به نظرم کاملن به جاست و وارد.دوم اینکه موبینی و نکته سنجی و ظرافت قریحه ایشان در نگاره شان چنان به وضوح هویدا و چشمگیر است . سوم اینکه طنز تلخ در نوشته ی ایشان بس جانگزاست. باشد که مبدا حرکتی گردد و طلیعه تحولی.دیگر اینکه منطق استقرایی ایشان سخت جالب است. ایشان بازنمایی نابهنجاریها را در دم دستی ترین سطح پیش روی ما قرار داده اند.مشتی نشانه ی خرواری!و آخر اینکه زهر قلم ایشان نمایانگر عمق جفایی است که بر روح پاک و متعهد ایشان که به نوعی نماینده بنده و شماست، می رود و اینکه تا چه حد ایشان را به عصیان واداشته است.
شناخت بنده از جناب مقاره به سالیان پیش باز می گردد و آنچه که در مورد ایشان عرض شدنه ارادت بی حد و بی جای شخصی، که واقعیتهایی بازتابیده از روحیات ایشان است.
اکنون متن ایشان را که باعث افتخار و امتنان است تقدیم می گردد:
بيست سال پيش از اين
به دوست گرانقدرم قول داده بودم اين بار متني موزون را که نگارش آن مربوط به دو سال پيش است و در واقع آن آخرين باري بود که قلمم نگاره اي موزون را بر روي تن کاغذ مي راند، براي خواندن دوستان به اشتراک بگذارم. ولي حال و هواي چند روز اخير مرا واداشت که موضوعي ديگر را به کار بندم و آن نگاره را به بعد موکول کنم.
خوانندگان کتاب "چرا درمانده ايم (جامعه شناسي خودماني)" که قلم دکتر حسن نراقي برآن رفته است حتما مي دانند که در اين کتاب بارها اشاره شده است که اگر بنا بر نقد حال و روز جامعه امروزمان است، بايد به خود خرده بگيريم و مسئولين يا عوامل خارجي را چندان دخيل ندانيم چرا که گردانندگان حوزه سياست و فرهنگ هم برخاسته از توده همين مردم هستند و از سياره ديگري نيامده اند.
با اين استدلال کاملا موافقم ولي مي خواهم توجه خوانندگان را به نکته شايد ظريفتري جلب کنم.
به هيچ عنوان قصد ورود به عرصه سياست و حرفهايي از اين قبيل را ندارم. تنها به عنوان منتقدي آزاد يک پرسش برايم مطرح شده است که از آنجاييکه بارها و بارها در طول هر شبانه روز با مصاديق آن روبرو هستم (در سطح جامعه خودمان) ناگزير به ميدان نگارش پناه جستم بلکه درد و آشوب دروني را مرحمي باشد هرچند موقت.
پرسش اين است :
اگر به عقيده دکتر ح. نراقي ما مردماني کمابيش با همين خصوصياتي که امروز سراغ داريم بوده ايم و بسياري از نابسامانيهاي اجتماعيمان و بد فرهنگيهايمان ريشه در تاريخمان دارد و به نوعي ذاتي است، چرا احساس مي شود در مقايسه با بيست سال پيش حرکت ما به سوي نقض هر چه بيشتر ارزشها و فرهنگها روندي بسيار شتابنده به خود گرفته است؟
اگر صحبت از خصوصيات ذاتي در مردم يک جامعه است، انتظار نمي رود از يک مقطع زماني خاص به بعد، تغييراتي چنين ملموس و سريع رخ دهد. چرا که ذات انسان به اين راحتي دچار تحول آن هم از نوع ناگهاني نمي شود.
مقايسه رفتارهاي اجتماعيمان را نسبت به بيست سال پيش مورد ارزيابي قرار مي دهم چراکه نمي خواهم به گفته هاي ديگران (نسل يا نسلهاي پيشين) که خود، اين شنيده ها را به چشم نديده ام و مربوط به دوراني است که يا پا به اين عرصه سخت و سنگين زندگي زميني نگذاشته بودم و يا اگر بودم به اقتضاي سنم توان تشخيص و ارزيابي نداشتم، استناد کرده باشم.
بيست سال پيش کمتر ديده مي شد که در طي عبور از يک مسير به طول حداکثر 100 متر بالغ بر 5 بار با صحنه انداختن آب دهان عابرين بر روي زمين (همان مسيري که ديگران در حال عبور از آن هستند) مواجه شوي.
بيست سال پيش کمتر با تعارض و بهتر است بگوييم هجوم به يکباره موتورسيکلتها به سمت پياده رو ها روبرو مي شديم. آن هم در وضعي که اگر شش دانگ حواست به جلو و عقب نباشد قطعا مورد آسيب از سوي آنان قرا خواهي گرفت چرا که اين وظيفه توست که مراقب باشي حين عبور سريع و البته گوش خراش اين عزيزان از کنارت خداي ناکرده با آنها برخوردي نداشته باشي.
بيست سال پيش کمتر ديده مي شد که مردان چشمشان آنقدر ناپاک و البته خو گرفته به نگاه به نامحرم شده باشد که حتي به بانواني که پوشش مناسب و غير جالب توجه دارند نيز از روي عادت هر روزه (بلکه هر ثانيه) آن چنان خيره بمانند که تو گويي هر آن با تير نگاهشان او را از هم مي درند.
بيست سال پيش خيابانهاي شهر و ديارمان کمتر صحنه رقابتهاي ديوانه وار اتومبيلها بود. کمتر انحرافهاي به چپ يا راست حين رانندگي را شاهد بوديم که دليل آن حضور فيزيکي دلبري در کنار راننده يا حتي حضور مجازي (از طريق تلفن همراه يا پيامک) باشد و البته ناگفته پيداست که در چنين شرايطي حواس راننده محترم به هر چيزي خواهد بود بجز رانندگي !
بيست سال پيش کمتر شاهد اين بوديم که در حين عبور از بزرگراهي به ناگاه به دليل راهبندان سنگيني در يک قسمت از بزرگراه مجبور به توقف و يا حرکت سنگين نسبتا طولاني شوي و در تمام اين مدت کنجکاو به اينکه چه اتفاقي سبب چنين حجم سنگين ترافيکي شده است و عاقبت پس از گذشت يک ساعت و تنها حرکت به اندازه شايد 100 متر در کمال تعجب مي بيني که در مسير عکس حرکت شما درست آن طرف حفاظهاي ميان دو مسير بزرگراه، خودرو ( خودروهايي ) تصادف کرده و رانندگان مسير شما با رسيدن به کنار محل حادثه هر کدام چند دقيقه اي را براي اظهار نظرهاي کارشناسانه (حتي کارشناسانه تر از افسر راهنمايي و رانندگي) صرف کرده اند و توقف در وسط بزرگراه لازمه آن است! البته حتما نيتشان خير است و مي خواهند تا رسيدن افسر کارشناس تصادفات، به راننده خودرويي که زيان ديده و مقصر حادثه نيست آرامش خاطري بدهند و غافل از اينکه توقفهاي اين برادران خيرخواه جامعه، اين عزيزان نوع دوست، خود مايه تاخير طاقت فرساي همان افسر راهنمايي و رانندگي خواهد شد که پشت ترافيک ايجاد شده توسط آنان بايد مدتي را صرف کند تا به محل حادثه برسد.
بيست سال پيش کمتر ديده مي شد که در گوشه اي از خيابان يا محله هاي شهر و ديارمان نزاعي در بگيرد و عده زيادي از همشهريان و هم محله ايها در کناري بايستند و نظاره گر اين منازعه باشند بي آنکه نقشي در ختم قائله و يا ميانجي گري داشته باشند. فزون بر همه اينها از تماشاي يک نمايش زنده، طبيعي و رايگان "اکشن" (Action)لذت فراواني هم مي برند!
و از اين دست موارد بسيار است که واگويه آنها تنها يادآوري غمهاي نهاني مان خواهد بود.
و من هنوز پرسشم بي پاسخ مانده است !
براستي چرا به اين سمت داريم پيشروي که البته بهتر است بگويم پسروي مي کنيم؟؟؟
چگونه است که ديگر جز وجود مبارک خودمان، ديگري حتي اگر از نزديکترين کسانمان باشد اهميت چنداني ندارد (در منصفانه ترين حالت پس از براورده شدن خواسته هاي خودمان اگر منافاتي با منافعمان نداشته باشد بذل عنايت فرموده، گوشه چشمي و ناچيز توجهي به او نيز خواهيم داشت) و صرفا جامعه مان را تبديل به عرصه تنازع براي بقا کرده ايم؟؟؟
آفرينها برما بادا که همچنان چنين استوار و پر غرور به زيستنمان ادامه مي دهيم و با حضورمان جامعه جهاني را نيز متبرک مي سازيم.