۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

همه ی آنچه توانستم . . .

چند وقت پیش برای خرید شیر به فروشگاه نزدیک منزل رفتم. فروشنده شیر را به قیمتی بیشتر از قیمت درج شده بر روی فرآورده می فروخت. با تلفنی که پاسخگوی شکایت نسبت به گرانفروشی بود تماس گرفتم. کلی تحویل و تشکر و عزت و احترام که چه کار خوبی کردید تماس گرفتید و . . . . یک کد پیگیری هم به بنده اعطا شد که سه روز بعد نتیجه را از ما سوال کنید. تا اینجا را داشته باشید.



سه روز بعد نتیجه پیگیری اعلام شد که فروشنده جریمه شده است. با کمال تعجب همان شب بنده از فروشنده شیر را به قیمت قبلی خریداری کردم و فردا دوباره روز از نو روزی از نو! این دور باطل چندین بار تکرار شد تا اینکه شماره مستقیم نفرات بالا دستی را به بنده مرحمت فرمودند که این کار گویا کارستان تر است. و تعجب بیشتر که همین چرخه باز هم با بالادستی ها تکرار شد و قصه همان که بود! و خوشمزه اینکه از این پس فروشنده شیر را زیر میزی و به اصطلاح به خودی ها می فروشد و افراد مشکوک را رد می کند.

نتیجه اینکه بنده با چند پرسش و یک پرسش مواجه شدم.

پرسش نخست اینکه کار آمدی سامانه ای چنین عریض و طویل تا چه حد است که حتا یک فروشنده جزء از آن حساب نمی برد؟ دیگر اینکه مگر منفعت گرانفروشی شیر چقدر است که به جریمه شدنش می ارزد؟

و اما پاسخی که باید دریافت می کردم و آن که وجدانم را آرام کرد این که بنده هر آنچه از دستم ساخته بود برای تن زدن از اجحاف و اصلاح وضع موجود انجام دادم و کاری از این بیش با ثابت در نظر گرفتن پیش فرضها ساخته نبود. و خیالم اندکی آسوده شد. تنها اندکی . . .

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

بر سر آن ام . . .

وقتی به نوشته های گذشته خود نگاهی می اندازم می بینم که هرچه نوشته ام از مبادها و نبایدها بوده است. تلخیها و رنجهایی که کام همه مان را تلخ کرده است. آگاهانه مسوولیت اش را می پذیرم. هیچ به خاطر دارید آخرین باری که بی دغدغه و از سویدای دل خندیدید کی بود؟مگر تا کی تن می تواند از سرمستی جان تغذیه کند؟ آنهم نه جان که نیمه جان!مگر تا کی می توان به متافیزیک دلخوش بود و واداد؟پس تکلیف ما به عنوان علت تامه پیشامدها چیست؟ تا کی می شود دلیل همه تلخکامیها را به گردن محیط انداخت و دست روی دست گذاشت؟ پس معنای تعهد و مسوولیت چیست؟

باورم این نیست که به طور مطلق بدی است که همه جا را انباشته است. طبیعی است که چیزهای زیبایی نیز برای دیدن هست. همینجا و هم اکنون. کمک کردن شخصی به دیگری در بالا بردن بار سنگین خود از پله ها، راه دادن یک خودرو به دیگری در قفل ترافیکی یک خیابان و گذر از حق قانونی خود، ادب به خرج دادن فردی در معاشرت روزانه خود حتا و هزار مورد دیگر از این دست.

در اینجا اتفاقن بحث بر سر کمیت است. کمیت خوبیها گویا آنقدر کم شده است که کمتر به چشم می آید و به باور فلاسفه که بدی خلا نیکی است. ولی آخر که چه؟...
قبول دارم که به گفته شاملو: (( نه چراغی/چه چراغی/چیز خوبی می شه دید؟)) ولی به فرمایش هم ایشان : (( شرف کیهانم آخر )) باور نیچه این است که انسان باید سرشار زندگی کند و تا سرحد امکان شیره ی زندگی را بمکد.پس (( بر سر آن ام که گر زدست برآید/دست به کاری زنم که غصه سرآید))
از هم اکنون ...

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

بيست سال پيش از اين

دوست گران سنگ ام جناب آقای مهندس مقاره بار دیگر بنده را مرهون و مدیون قلم خویش ساختند. – آنچنان که پیشتر، بیشتر سابقه داشت – نگاره ایشان را عینن در زیر خواهم آورد.ولی به عنوان مقدمه و حاشیه بر نوشته ایشان چند مو رد را عرضه می دارم.
اول اینکه از جسارت ایشان در نقد کتابی که به نوعی از پرفروشهای سالهای اخیر است بسیار لذت بردم. نقدی که به نظرم کاملن به جاست و وارد.دوم اینکه موبینی و نکته سنجی و ظرافت قریحه ایشان در نگاره شان چنان به وضوح هویدا و چشمگیر است . سوم اینکه طنز تلخ در نوشته ی ایشان بس جانگزاست. باشد که مبدا حرکتی گردد و طلیعه تحولی.دیگر اینکه منطق استقرایی ایشان سخت جالب است. ایشان بازنمایی نابهنجاریها را در دم دستی ترین سطح پیش روی ما قرار داده اند.مشتی نشانه ی خرواری!و آخر اینکه زهر قلم ایشان نمایانگر عمق جفایی است که بر روح پاک و متعهد ایشان که به نوعی نماینده بنده و شماست، می رود و اینکه تا چه حد ایشان را به عصیان واداشته است.
شناخت بنده از جناب مقاره به سالیان پیش باز می گردد و آنچه که در مورد ایشان عرض شدنه ارادت بی حد و بی جای شخصی، که واقعیتهایی بازتابیده از روحیات ایشان است.
اکنون متن ایشان را که باعث افتخار و امتنان است تقدیم می گردد:

بيست سال پيش از اين

به دوست گرانقدرم قول داده بودم اين بار متني موزون را که نگارش آن مربوط به دو سال پيش است و در واقع آن آخرين باري بود که قلمم نگاره اي موزون را بر روي تن کاغذ مي راند، براي خواندن دوستان به اشتراک بگذارم. ولي حال و هواي چند روز اخير مرا واداشت که موضوعي ديگر را به کار بندم و آن نگاره را به بعد موکول کنم.
خوانندگان کتاب "چرا درمانده ايم (جامعه شناسي خودماني)" که قلم دکتر حسن نراقي برآن رفته است حتما مي دانند که در اين کتاب بارها اشاره شده است که اگر بنا بر نقد حال و روز جامعه امروزمان است، بايد به خود خرده بگيريم و مسئولين يا عوامل خارجي را چندان دخيل ندانيم چرا که گردانندگان حوزه سياست و فرهنگ هم برخاسته از توده همين مردم هستند و از سياره ديگري نيامده اند.
با اين استدلال کاملا موافقم ولي مي خواهم توجه خوانندگان را به نکته شايد ظريفتري جلب کنم.
به هيچ عنوان قصد ورود به عرصه سياست و حرفهايي از اين قبيل را ندارم. تنها به عنوان منتقدي آزاد يک پرسش برايم مطرح شده است که از آنجاييکه بارها و بارها در طول هر شبانه روز با مصاديق آن روبرو هستم (در سطح جامعه خودمان) ناگزير به ميدان نگارش پناه جستم بلکه درد و آشوب دروني را مرحمي باشد هرچند موقت.
پرسش اين است :
اگر به عقيده دکتر ح. نراقي ما مردماني کمابيش با همين خصوصياتي که امروز سراغ داريم بوده ايم و بسياري از نابسامانيهاي اجتماعيمان و بد فرهنگيهايمان ريشه در تاريخمان دارد و به نوعي ذاتي است، چرا احساس مي شود در مقايسه با بيست سال پيش حرکت ما به سوي نقض هر چه بيشتر ارزشها و فرهنگها روندي بسيار شتابنده به خود گرفته است؟
اگر صحبت از خصوصيات ذاتي در مردم يک جامعه است، انتظار نمي رود از يک مقطع زماني خاص به بعد، تغييراتي چنين ملموس و سريع رخ دهد. چرا که ذات انسان به اين راحتي دچار تحول آن هم از نوع ناگهاني نمي شود.
مقايسه رفتارهاي اجتماعيمان را نسبت به بيست سال پيش مورد ارزيابي قرار مي دهم چراکه نمي خواهم به گفته هاي ديگران (نسل يا نسلهاي پيشين) که خود، اين شنيده ها را به چشم نديده ام و مربوط به دوراني است که يا پا به اين عرصه سخت و سنگين زندگي زميني نگذاشته بودم و يا اگر بودم به اقتضاي سنم توان تشخيص و ارزيابي نداشتم، استناد کرده باشم.
بيست سال پيش کمتر ديده مي شد که در طي عبور از يک مسير به طول حداکثر 100 متر بالغ بر 5 بار با صحنه انداختن آب دهان عابرين بر روي زمين (همان مسيري که ديگران در حال عبور از آن هستند) مواجه شوي.
بيست سال پيش کمتر با تعارض و بهتر است بگوييم هجوم به يکباره موتورسيکلتها به سمت پياده رو ها روبرو مي شديم. آن هم در وضعي که اگر شش دانگ حواست به جلو و عقب نباشد قطعا مورد آسيب از سوي آنان قرا خواهي گرفت چرا که اين وظيفه توست که مراقب باشي حين عبور سريع و البته گوش خراش اين عزيزان از کنارت خداي ناکرده با آنها برخوردي نداشته باشي.
بيست سال پيش کمتر ديده مي شد که مردان چشمشان آنقدر ناپاک و البته خو گرفته به نگاه به نامحرم شده باشد که حتي به بانواني که پوشش مناسب و غير جالب توجه دارند نيز از روي عادت هر روزه (بلکه هر ثانيه) آن چنان خيره بمانند که تو گويي هر آن با تير نگاهشان او را از هم مي درند.
بيست سال پيش خيابانهاي شهر و ديارمان کمتر صحنه رقابتهاي ديوانه وار اتومبيلها بود. کمتر انحرافهاي به چپ يا راست حين رانندگي را شاهد بوديم که دليل آن حضور فيزيکي دلبري در کنار راننده يا حتي حضور مجازي (از طريق تلفن همراه يا پيامک) باشد و البته ناگفته پيداست که در چنين شرايطي حواس راننده محترم به هر چيزي خواهد بود بجز رانندگي !
بيست سال پيش کمتر شاهد اين بوديم که در حين عبور از بزرگراهي به ناگاه به دليل راهبندان سنگيني در يک قسمت از بزرگراه مجبور به توقف و يا حرکت سنگين نسبتا طولاني شوي و در تمام اين مدت کنجکاو به اينکه چه اتفاقي سبب چنين حجم سنگين ترافيکي شده است و عاقبت پس از گذشت يک ساعت و تنها حرکت به اندازه شايد 100 متر در کمال تعجب مي بيني که در مسير عکس حرکت شما درست آن طرف حفاظهاي ميان دو مسير بزرگراه، خودرو ( خودروهايي ) تصادف کرده و رانندگان مسير شما با رسيدن به کنار محل حادثه هر کدام چند دقيقه اي را براي اظهار نظرهاي کارشناسانه (حتي کارشناسانه تر از افسر راهنمايي و رانندگي) صرف کرده اند و توقف در وسط بزرگراه لازمه آن است! البته حتما نيتشان خير است و مي خواهند تا رسيدن افسر کارشناس تصادفات، به راننده خودرويي که زيان ديده و مقصر حادثه نيست آرامش خاطري بدهند و غافل از اينکه توقفهاي اين برادران خيرخواه جامعه، اين عزيزان نوع دوست، خود مايه تاخير طاقت فرساي همان افسر راهنمايي و رانندگي خواهد شد که پشت ترافيک ايجاد شده توسط آنان بايد مدتي را صرف کند تا به محل حادثه برسد.
بيست سال پيش کمتر ديده مي شد که در گوشه اي از خيابان يا محله هاي شهر و ديارمان نزاعي در بگيرد و عده زيادي از همشهريان و هم محله ايها در کناري بايستند و نظاره گر اين منازعه باشند بي آنکه نقشي در ختم قائله و يا ميانجي گري داشته باشند. فزون بر همه اينها از تماشاي يک نمايش زنده، طبيعي و رايگان "اکشن" (Action)لذت فراواني هم مي برند!
و از اين دست موارد بسيار است که واگويه آنها تنها يادآوري غمهاي نهاني مان خواهد بود.
و من هنوز پرسشم بي پاسخ مانده است !
براستي چرا به اين سمت داريم پيشروي که البته بهتر است بگويم پسروي مي کنيم؟؟؟
چگونه است که ديگر جز وجود مبارک خودمان، ديگري حتي اگر از نزديکترين کسانمان باشد اهميت چنداني ندارد (در منصفانه ترين حالت پس از براورده شدن خواسته هاي خودمان اگر منافاتي با منافعمان نداشته باشد بذل عنايت فرموده، گوشه چشمي و ناچيز توجهي به او نيز خواهيم داشت) و صرفا جامعه مان را تبديل به عرصه تنازع براي بقا کرده ايم؟؟؟
آفرينها برما بادا که همچنان چنين استوار و پر غرور به زيستنمان ادامه مي دهيم و با حضورمان جامعه جهاني را نيز متبرک مي سازيم.

. . . فردا مرا چو قصه فراموش ميکني

این پدیده فرامو شی مقوله ی جالبی است.به نظر یکی از نعمتهایی است که خداوند آن را به انسان اعطا کرده است.به عنوان نمونه فرض کنید که ما ناراحتیهایمان را فراموش نمی کردیم، یا غم فقدان عزیزی را، در آن صورت اوضاع چگونه می بود؟
اما فراموشیهایی هم هست که دردسر برانگیز است. به عنوان نمونه فراموش کردن انجام يک کار ضروری که بارها برای هریک از ما اتفاق افتاده است.


در دو مورد گفته شده فرامو شی، ناخودآگاه چتر خود را بر سر موضوعها می گسترد.
به نظرم نوع سومی از فراموشی هست که کاملا آگاهانه رخ می دهد و آن فراموشی مقوله هایی است که روزی برای ما بسیار جذاب و خاطره انگیز بودند. ولی به علتی آن موضوع برایمان تبدیل به دردسر یا دلتنگی یا ناراحتی شده است.به عنوان مثال دو دوست که تا چندی پیش رفیقان گرمابه و گلستان بودند، امروز . . .. دو دلداده که تا پیش از این در بالاترین سطح روابط عاطفی بودند و اکنون حتا یکدیگر را به سختی به یاد می آورند.و اما از همه جالب تر گروهی که تا دیروز همسفر بودند، با کوله باری از خاطره های مشترک و امروز تنها آن خاطره ها با تمامی جزییات به جاست و یادی از یکدیگر هرگز. واقعن این پدیده فراموشی مقوله غریبی است.

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

خشونت خيابانی


در ورودی مکانی ظاهرن مرد میانسال موقری و یک آقای جوانی تنه به تنه شده بودند که ناگهان جوان چون بمبی منفجر شد و با کف دست محکم به صورت مرد میانسال زد و او را به عقب پرتاب کرد و رگبار فحش و ناسزا را به سمت او گرفت و چنان الفاظی که خانمهای حاضر از شرم روی خود را برمی گرداندند و خود را به نشنیدن می زدند.
در داخل یک قطار مترو که به شدت شلوغ بود جوانی و پیرمردی چندین بار به هم برخورد کردندن و آنگاه درگیری آغاز شد و باران توهین.
این صحنه ها یا صحنه های مشابه را در رانندگی هم به وفور می توان سراغ گرفت.
به راستی دقت کرده اید که چقدر این صحنه های درگیری در اطراف ما زیاد شده است. گویا در حال تبدیل شدن به یکی از تعاملهای اجتماعی ماست.چرا اینگونه باید باشد؟ نمی دانم! بنده نه روان شناسم و نه جامعه شناس. بلکه تنهای راوی داستانم و بازنمای زخم. اگر سری به سایت کانون مدافعان حقوق بشر بزنیم متوجه خواهیم شد که این آمار خشونتهای خیابانی به شدت رو به افزایش است ولی مسلم اینکه به وفور دیدن این صحنه ها، زیاد بودن آن ها را گواهی می دهد و این اهمیت چرایی قضیه را هرچه پررنگ تر می کندو یک بار دیگر بیاندیشیم ، چرا؟

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

موسيقی زندگی

شبی در برگشت به منزل موسیقی بسیار آرام ودل نشینی از رادیو پخش می شد. به یکباره به نظرم رسید که من در حال بازی در فیلمی هستم و این موسیقی متن این فیلم است. به راستی اگر زندگی هریک از ما موضوع ساخت فیلمی بشود موسیقی آن چگونه خواهد بود؟
آیا همچون موسیقی فیلمهای "پدرخوانده" و یا "لاو استوری" ( Love story) اثری جاودانه خواهد بود و یا همچون "فیلمی کوتاه درباره عشق" و " زندگی دوگانه ی ورونیکا " از ساخته های کیشلوفسکی لطیف؟و یا شاید همچون موسیقی مبتذل و ترانه های مبتذل تر برخی از فیلمهای دم دستی باشد؟



آنچه مسلم است این که اگرموسیقی فیلم زندگی ما با متن فیلم همخوانی و تناسب داشته باشد
" خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"!

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

برخورد

شبی در دفتر دو تن از دوستان که به اتفاق شرکتی را اداره می کنند نشسته بودیم و گرم بحث. ناگهان صدای آژیر خودروی یکی از آنها حلقه بحث را گسست. به سرعت خود را به خودرویش رساند و پس از مدتی با چهره ای بر افروخته به دفتر برگشت و شروع کرد که یک راننده که آشنایی کافی به رانندگی نداشته در هنگام دور زدن چنان خودروی وی را مورد تصادم قرار داده بود که در سمت راننده به زحمت نیمه باز می شد.بحث را تمام کردیم و موقع ترک دفتر به چند جوان برخوردیم که گویا شاهد تصادف بودند و سخت ماجراجو و هیجان طلب که گویا راننده یک خانم با خودرو قرمز بوده و آنها می خواستند او را بگیرند و پلیس را خبر کنند و ... و دلسوزی و همدردی و قیمت کارشناسی صافکاری به زعم خودشان و هزار جور خزعبل دیگرکه بماند.



موضوعی که شاید در وهله اول به ذهن متبادر گردد این است که آیا خانم راننده مهارت کافی داشته یا خیر؟ آیا اصلن با تصادفی که رخ داده و با این سطح مهارت مجوز رانندگی داشته است یا نه؟آیا رفتارش درست بوده است؟ آیا در این مورد پای وجدان خود را به میان نکشیده و یا اگر چنین کرده نتیجه چه بوده است؟

از اینها بگذرم که توضیح واضحات است و بپردازم به اینکه این راننده چگونه تربیت اجتماعی داشته است؟ فرض کنیم که این شخص مادر شده و یا خواهد شد چه نوع تربیتی را برای نسل پس از خود به ارمغان خواهد آورد؟ چه اندوخته ای از اخلاق برای او باقی خواهد گذاشت؟ چه ارزشهایی را به او منتقل خواهد کرد؟نسل پس از او با این ارزشهای به نظرم پوچ به کجا خواهند رسید؟ آینده جامعه ما را چه کسانی رقم خواهند زد و خود چگونه؟ هیچ تامل کرده ایم که با این وضع به کجا خواهیم رسید؟

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

در همين نزديکی

چندی پیش برای خرید به یکی از مرکزهای خرید بسیار شناخته شده تهران رفته بودم. در غرفه فروش مرغ و تخم مرغ فروشنده تخم مرغهای سالم و ترک خورده و احیانن شکسته را از هم جدا کرده و سالمها را در شانه ها مرتب کرده و به خریداران عرضه می کرد.در همین حال پیرزنی که از سر و وضع و پوشش اش به نظر می رسید که وضع روبه راه و چندان مناسبی ندارد از فروشنده درخواست چهار یا پنج تخم مرغ کرد، ولی فروشنده امتناع کرد، که نداریم و همه تخم مرغها شانه ای است و تک فروشی نداریم و بهانه هایی از این دست.تا اینکه چشم پیرزن به چهار عدد تخم مرغی افتاد که عاطل و معطل مانده بود و در خواست کرد که فروشنده، آنها را به او بفروشد.فروشنده پس از کلی منت گذاری و متلک گویی، غرولند کنان قیمت را اعلام کرد.قیمت هر تخم مرغ کمی گرانتر از خرید شانه ای.خریدار که حساب و کتاب سرش می شد معترض شد که چرا به این قیمت و ... خلاصه دردسرتان ندهم به خاطر یک صد تومانی ناقابل معامله شان نشد و پیرزن با ناراحتی وناله و نفرین از خیر خرید تخم مرغ گذشت.



بماند که تا هم اکنون که این مطلب را قلمی می کنم از کرد و کار خویش ناراحتم که چرا چنان مات و مبهوت شده بودم و کمکی به پیرزن نکردم تا قایله ختم به خیر شود، ولی بحثم چیز دیگری است.البته اگر بنده کمک می کردم برای پیرزنی با آن مناعت طبع منتی می شد و از پذیرش آن امتناع می کرد. ولی آیا فروشنده نمی توانست از خیر صد تومان سود اضافی بگذرد و قدری از سود خود بکاهد نه اینکه بدون سود و یا احیانن با ضرر جنس بفروشد؟ اصلن این چگونه رفتاری است که این روزها در حیطه ی روابط اجتماعی به وفور شاهد آنیم؟ به گفته حافظ که "شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار/ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد"؟آیا مهرورزی تنها باید در تریبون و بوق و کرنا باشد که فلان جشن است و مردم بیایید گلریزان کنید؟ آیا مهر ورزی زمان و روز خاصی دارد؟ چه بگویم که جز تاسف چیزی نمی ماند اول برای من که چرا کمکی نکردم و دیگر برای دیگری ! بالاخره یک سوزن به خود و یک جوال دوز به مردم.
بهار مردمیها دی شد
زمان مهربانی طی شد

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

کلاس



فیلم " کلاس " را به کارگردانی لورن کانته، محصول کشور فرانسه و برنده نخل طلای جشنواره کن در سال 2008 را ببینید.البته به شرطی که در اوایل فیلم دچار کسالت نشده و بدون جانبداری و بر حذر از قضاوت به تماشای فیلم ادامه دهید.فیلم بسیار خوش ساخت است و به نوعی وانمایی روابط شاگردان کلاسی از یک مدرسه است بامعلمان و مدیر خود. به نظرم فیلم نمادگرایانه است و در واقع به روابط بین طبقه حاکم یا همان معلمان و مدیر و طبقه محکوم یا همان شاگردان می پردازد.ناگفته نماند که روابط داخلی هر یک از طبقه های اجتماعی نیز تاثیر خود را در شرایط جاری ایفا می کند و این نکته از چشم کارگردان پوشیده نیست.



گویا فیلم نقدی به دموکراسی نیم بند کشور فرانسه دارد که این روزها فاصله حاکمان با مردم ( محکومان ) به قدری زیاد شده است که گاه و بیگاه خبری از اعتراض و اعتصاب و در برخی موارد درگیری و تخریب و سوزاندن و ... صنفها و یا دانشجویانشان مخابره می شود.
نکته قابل تامل در فیلم این است که هر یک از این لایه های اجتماعی سخت به حقوق خود آگاه است – آنگونه که از یک کشور دموکرات انتظار است – و کاملن در چارچوب حقوق قانونی خود به تقابل با یکدیگر می پردازند. و معلمان که به کابینه وزیران دولت شبیه اند ، هریک از دیدگاه خود به تحلیل مسایل طبقه مخالف می پردازد. به عنوان نمونه معلم تاریخ پررنگ تر از بقیه و با تکیه به فلسفه تاریخ می خواهد به چالشهای به میان آمده بپردازد.
سرانجام آنکه کارگردان نتیجه ای را به بیننده تحمیل نمی کند و هریک از طرف های مقابله را تلفیقی از بد و خوب و یا تناسبی از سیاه و سفید انگاشته و رای به بی گناهی هیچیک از آن ها نمی دهد بلکه هرکدام را با کوله باری از حقانیت ها و اشتباه های مرتکب شده در دادگاه بیننده حاضر کرده تا شما خود قضاوت کنید.

" کلاس " سرشار است است شرارتهای شاگردان عاصی که هریک نماینده گروهی ، تفکری و عقبه ای در جامعه است. دیدن این فیلم را با اسم فرانسوی " entre les murs" به شما پیشنهاد می کنم.

به اصفهان رو . . .


پنج شنبه و جمعه گذشته به مناسبتی سفری سی وشش ساعته به اصفهان داشتم. این سفر فرصتی چندان مناسب بود تا با فراغ کامل گشتی دلپسند در میدان نقش جهان بزنم. بماند که قدم زدن در یکی از زیباترین میدانهای ایران نشاط خاصی به آدم می بخشد ولی وقتی به حاشیه ها و آنچه کمتر به دید می آید بنگری عیش را به طیش مبدل می کند. اول آنکه بحران اقتصادی – که ما به هیچش انگاشتیم و آن را مربوط به دیگران پنداشتیم – سایه سنگینش را بر فراز شرایط کسب و کار حاکم بر میدان انداخته بود. آنگونه که چیزی بین ده تا بیست درصد حجره های اطراف میدان که به هرحال سالیان سال است از ملازمان این میدان تاریخی اند بسته بود ،با تابلوهایی مبنی بر فروش و یا اجاره آن. و دیگرصنایع دستی سخت بی اصالت. بیشتر میناکاریها سرسری ، بدون هیچ دقت و ظرافتی.و آنها که تا حدودی از کیفیت برخوردار بودند چنان قیمت سرسام آوری داشتندکه با اوضاع اقتصادی حاکم آن را از یک هنر مصرفی به یک کالای تجملی تنزل داده بود. در پرانتز اینکه یک محقق انگلیسی هنر ایران باستان را مصرفی خوانده است به این مفهوم که مثلا یک جام که برای نوشیدن به کار می رفته است از دید زیبایی شناسی هنری نیز قابل تامل بوده است. مانند جام مارلیک.بازگردم!

و سفره های قلم کار که چه بی هویت بودند. نه تنها رنگهای سنتی آنها دستخوش دگرگونی شده بود که حتا طرحهای آن نیز اصلا شباهتی به طرحهای اصیل قلم کار نداشت. تصور کنید چه تهوعی است سفره قلم کار با نقشه ماهی فرشهای تبریز. و من خود به چشم خویشتن دیدم.
در قسمت دیگر شهر به رودخانه ای بر می خوری که ماههاست در حسرت قطره آبی فریاد عطش از ترکهای کف آن به گوش می رسد. وقتی در نظر آوری که امسال بارندگی خوبی داشته ایم و اینکه شنیده می شود فقدان آب در زاینده رود می تواند سلامت پلهای تاریخی آن را به چالش کشیده و آن ها را در آستانه حذف از فهرست میراث فرهنگی ایران و جهان قرار دهد نگران می شوی.


و اما سبزه میدان. این منطقه را به نامهای میدان کهنه، مسجد جامع و ظاهرن از این پس به نام میدان عتیق می خوانند.بازار سنتی اصفهان در این منطقه است. مدتی تقریبن طولانی است که احداث یک زیرگذر نه تنها کسب و کار را در این نقطه از شهر به رکود کشانده که آلودگی و گرد و غبار را نصیب اهالی کرده است.در نظر آورید که این خاک نرم کویری برخاسته، چه بلایی بر سر مسجد جامع – این بنای به شدت دیدنی که بنده را یارای وصف زیباییهایش نیست و باید رفت و دید– به ویژه آن منبرهای گچ کاری شده به سبک سلجوقی خواهد آورد. خدا میداند این گرد نرم با آن گچ بری پیچیده چه ها که نخواهد کرد.ای کاش کسی بود که اندکی توجه معطوف می داشت. ببیند در همسایگی ما کشوری چون امارات چه میزان توجه و تبلیغ به تور کویر به معنای واقعی کلمه برهوت خودمی کند و ما چه برخوردی با میراث کمیابی که ما را در رتبه پنجمین کشور دنیا به لحاظ جاذبه های گردشگری قرار داده است روا می داریم. بی اختیار به یاد ترانه مرحوم تاج اصفهانی افتادم با این مطلع که :

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی

و دلم گرفت.سخن کوتاه کنم. تنها آنچه می ماند دریغ است و حسرت .

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

عاشقانه

شعر (( عاشقانه )) را از احمد شاملو می خوانیم. مطابق رسم الخطی که خود بر آن اصرار داشته است.قصدم بازنمایی پاره ای از برداشتهایم از شعر حاضر است و نه واکاوی منتقدانه ی آن . اینک (( عاشقانه )):



آنکه می گوید دوست ات می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوست ات می دارم
دل اندهگین شبی است
که مهتابش را می جوید.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من

عشق را
ای کاش زبان سخن بود

31 تیر 1358

نخست توجه شما را به رعایت دقیق مناسبات معنایی شعر جلب می کنم. (( خنیاگر غمگینی که آوازش را از دست داده است )) با (( کاکلی شاد )) که به هرحال پرنده ای است و شادیش برای من تداعی کننده جنب و جوش و غوغا و آواست در تقابل است. همچنین ((قناری خاموش )) که با (( خنیاگر غمگین )) متناسب و با (( کاکلی شاد )) در تضاد است.تا آنجا که صفتهای پرندگان نیز نشانگرتضاد اند، چرا که شاعر (( شاد )) و (( خاموش )) را در مقابل هم قرار داده است.در نظر آورید که (( کاکلی شاد )) در چشمان معشوق است. چنین بر می آید که او سکوت اختیار کرده و نظر بازی آغازیده است و (( قناری خاموش )) گلوی شاعر عاشق سکوت را شکستن نتوانسته و ناگفته هایش در گلو خاموش مانده است.به نظرم شاعر ( راوی ) یا همان گوینده ی (( دوست ات می دارم )) خود را (( خنیاگر غمگین )) با ((قناری خاموش )) در گلو می پندارد و شنونده یا همان دوست داشتنی را (( کاکلی شاد )).
شاعر در ترجیع بندهایش آرزویش را بیان می کند که عشق را زبان سخن باشد. قابل توجه آنکه در ترجیع بند نخست تاکیدش بر خود آرزوست، چراکه عبارت را با (( ای کاش . . . )) آغاز کرده است. ولی از آنجا که شاعر خاموشی خود را با هزار زبان در سخن می داند در ترجیع بند دوم تاکید خود را بر عشق قرار می دهد و با (( عشق را . . . )) آغاز می کند. حتا خوانش شعر با صدای خود شاعر نیز موید همین مطلب است. گویا شاعر در ترجیع بند دوم به مبارزه با سکوت می کوشد و سعی دارد در کمترین عبارت بیشترین معنا را به معشوقش منتقل کند.
در بخش دوم شعر، شاعر خود را (( دل اندهگین شبی )) می خواند و در مقابل (( مهتاب )) که معشوق است قرار می دهد. رابطه مهتاب و شب نیازی به توضیح ندارد که از این پیش بیشمار گفته اند و شنیده ایم.از دیدگاه بنده در بکار بردن واژه های (( آفتاب )) و (( ستاره )) شاعر چند مطلب را مد نظر قرار داده است: نخست اینکه آفتاب نوید بخش، بلکه معنا دهنده روز است و در تضاد با ستارگان که تنها در شب به دید می آیند. اگر دقت کنیم این مطلب از صفتهای (( خندان )) برای (( آفتاب )) و ((گریان )) برای (( ستاره )) نیز بر می آید.دو دیگر آنکه آفتاب متحرک به نظر می رسدو از این رو خرام معشوق آفتاب گونه است ولی ستارگان اغلب ساکن تلقی می شوند و این خود انفعال ستارگان را در برابر خرام آفتاب قرار می دهد.سوم اینکه برای ذهنیت خواننده ی شعر آفتاب کجا و ستارگان کجا؟به این گونه شاعر سعی در بازنمایی تفاوتها و چه بسا تقابلهای عاشق و معشوق دارد. ناگفته نماند که ستارگان در تمنای شاعر نیز با شبی که مهتابش را می جوید در رابطه است و دو واژه ی (( جستن )) و (( تمنا )) نماینده این رابطه اند.
آنچه در بالا تقدیم شد برداشتهای شخصی من از این شعر بود و از این رو آن را بسیار دوست می دارم. بی شک راه برداشتهای دیگر بر شما باز است. بار دیگر شعر را مرور کنید!

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه


اول دفتر به نام ایزد دانا

با تقدیم سلام و خوش آمد، بی مقدمه و حاشیه رفتن به اصل بپردازم. و از سلب به ایجاب برسم به این معنا که بیان کنم در این مجال کوتاه قصدم بر چه چیزهایی نیست تا مقصودم خود را نمایان سازد.بنا نیست که همچون گذشته مقاله هایی تخصصی – به زعم خودم- در مورد موضوعهایی خاص بنویسم همانگونه که درباره نقد ادبی نوشتم که پیش و بیش از خواننده قلم را فرسود و بی هیچ ثمری. از خاطر نرود که تمامی تلاش و منتهای همتم را به کار بندم تا از ارزش گذاری و قضاوت برکنار باشم و راوی بی طرفی باشم از وقایع و پندارهایم.

و اما بپردازم به انگیزه نوشتن که برای من و در حال و هوای کنونی نوعی فرار به جلو محسوب می شود. فرار از نگفتن ناگفته ها. شاید نگارش آنچه که در دنبال خواهد آمد دست کم این فرصت را فراهم آورد تا با دقت بیشتری بنگرم و به آنچه که با آن مواجه می شوم مدون بیاندیشم و البته فرصت بازنگری را برایم محفوظ بدارد.

به رغم بدبینی نسبی ام آرزو آنکه این گستره خرد و ناچیز از گفتن به گفتمان برسد و بستری باشد بالیدن را. و فرا آرزو آنکه این نگاره ها چون پرسشهای سقراط آغازی برای حرکتی باشد در مسیری که حتا اگر به انجامی نینجامد، به قدر وسع کوشیدن است و به از نشستن باطل.البته این خطیر همت شما خواننده محترم را نیزمی طلبد. پس به گفته آن شاعر خراسانی :{ بیا ره توشه برداریم / قدم در راه بگذاریم . . .}



گر مرا همچون شمایی مشتری است
باز کن دکان که وقت عاشقی است