۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

خشونت خيابانی


در ورودی مکانی ظاهرن مرد میانسال موقری و یک آقای جوانی تنه به تنه شده بودند که ناگهان جوان چون بمبی منفجر شد و با کف دست محکم به صورت مرد میانسال زد و او را به عقب پرتاب کرد و رگبار فحش و ناسزا را به سمت او گرفت و چنان الفاظی که خانمهای حاضر از شرم روی خود را برمی گرداندند و خود را به نشنیدن می زدند.
در داخل یک قطار مترو که به شدت شلوغ بود جوانی و پیرمردی چندین بار به هم برخورد کردندن و آنگاه درگیری آغاز شد و باران توهین.
این صحنه ها یا صحنه های مشابه را در رانندگی هم به وفور می توان سراغ گرفت.
به راستی دقت کرده اید که چقدر این صحنه های درگیری در اطراف ما زیاد شده است. گویا در حال تبدیل شدن به یکی از تعاملهای اجتماعی ماست.چرا اینگونه باید باشد؟ نمی دانم! بنده نه روان شناسم و نه جامعه شناس. بلکه تنهای راوی داستانم و بازنمای زخم. اگر سری به سایت کانون مدافعان حقوق بشر بزنیم متوجه خواهیم شد که این آمار خشونتهای خیابانی به شدت رو به افزایش است ولی مسلم اینکه به وفور دیدن این صحنه ها، زیاد بودن آن ها را گواهی می دهد و این اهمیت چرایی قضیه را هرچه پررنگ تر می کندو یک بار دیگر بیاندیشیم ، چرا؟

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

موسيقی زندگی

شبی در برگشت به منزل موسیقی بسیار آرام ودل نشینی از رادیو پخش می شد. به یکباره به نظرم رسید که من در حال بازی در فیلمی هستم و این موسیقی متن این فیلم است. به راستی اگر زندگی هریک از ما موضوع ساخت فیلمی بشود موسیقی آن چگونه خواهد بود؟
آیا همچون موسیقی فیلمهای "پدرخوانده" و یا "لاو استوری" ( Love story) اثری جاودانه خواهد بود و یا همچون "فیلمی کوتاه درباره عشق" و " زندگی دوگانه ی ورونیکا " از ساخته های کیشلوفسکی لطیف؟و یا شاید همچون موسیقی مبتذل و ترانه های مبتذل تر برخی از فیلمهای دم دستی باشد؟



آنچه مسلم است این که اگرموسیقی فیلم زندگی ما با متن فیلم همخوانی و تناسب داشته باشد
" خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد"!

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

برخورد

شبی در دفتر دو تن از دوستان که به اتفاق شرکتی را اداره می کنند نشسته بودیم و گرم بحث. ناگهان صدای آژیر خودروی یکی از آنها حلقه بحث را گسست. به سرعت خود را به خودرویش رساند و پس از مدتی با چهره ای بر افروخته به دفتر برگشت و شروع کرد که یک راننده که آشنایی کافی به رانندگی نداشته در هنگام دور زدن چنان خودروی وی را مورد تصادم قرار داده بود که در سمت راننده به زحمت نیمه باز می شد.بحث را تمام کردیم و موقع ترک دفتر به چند جوان برخوردیم که گویا شاهد تصادف بودند و سخت ماجراجو و هیجان طلب که گویا راننده یک خانم با خودرو قرمز بوده و آنها می خواستند او را بگیرند و پلیس را خبر کنند و ... و دلسوزی و همدردی و قیمت کارشناسی صافکاری به زعم خودشان و هزار جور خزعبل دیگرکه بماند.



موضوعی که شاید در وهله اول به ذهن متبادر گردد این است که آیا خانم راننده مهارت کافی داشته یا خیر؟ آیا اصلن با تصادفی که رخ داده و با این سطح مهارت مجوز رانندگی داشته است یا نه؟آیا رفتارش درست بوده است؟ آیا در این مورد پای وجدان خود را به میان نکشیده و یا اگر چنین کرده نتیجه چه بوده است؟

از اینها بگذرم که توضیح واضحات است و بپردازم به اینکه این راننده چگونه تربیت اجتماعی داشته است؟ فرض کنیم که این شخص مادر شده و یا خواهد شد چه نوع تربیتی را برای نسل پس از خود به ارمغان خواهد آورد؟ چه اندوخته ای از اخلاق برای او باقی خواهد گذاشت؟ چه ارزشهایی را به او منتقل خواهد کرد؟نسل پس از او با این ارزشهای به نظرم پوچ به کجا خواهند رسید؟ آینده جامعه ما را چه کسانی رقم خواهند زد و خود چگونه؟ هیچ تامل کرده ایم که با این وضع به کجا خواهیم رسید؟

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

در همين نزديکی

چندی پیش برای خرید به یکی از مرکزهای خرید بسیار شناخته شده تهران رفته بودم. در غرفه فروش مرغ و تخم مرغ فروشنده تخم مرغهای سالم و ترک خورده و احیانن شکسته را از هم جدا کرده و سالمها را در شانه ها مرتب کرده و به خریداران عرضه می کرد.در همین حال پیرزنی که از سر و وضع و پوشش اش به نظر می رسید که وضع روبه راه و چندان مناسبی ندارد از فروشنده درخواست چهار یا پنج تخم مرغ کرد، ولی فروشنده امتناع کرد، که نداریم و همه تخم مرغها شانه ای است و تک فروشی نداریم و بهانه هایی از این دست.تا اینکه چشم پیرزن به چهار عدد تخم مرغی افتاد که عاطل و معطل مانده بود و در خواست کرد که فروشنده، آنها را به او بفروشد.فروشنده پس از کلی منت گذاری و متلک گویی، غرولند کنان قیمت را اعلام کرد.قیمت هر تخم مرغ کمی گرانتر از خرید شانه ای.خریدار که حساب و کتاب سرش می شد معترض شد که چرا به این قیمت و ... خلاصه دردسرتان ندهم به خاطر یک صد تومانی ناقابل معامله شان نشد و پیرزن با ناراحتی وناله و نفرین از خیر خرید تخم مرغ گذشت.



بماند که تا هم اکنون که این مطلب را قلمی می کنم از کرد و کار خویش ناراحتم که چرا چنان مات و مبهوت شده بودم و کمکی به پیرزن نکردم تا قایله ختم به خیر شود، ولی بحثم چیز دیگری است.البته اگر بنده کمک می کردم برای پیرزنی با آن مناعت طبع منتی می شد و از پذیرش آن امتناع می کرد. ولی آیا فروشنده نمی توانست از خیر صد تومان سود اضافی بگذرد و قدری از سود خود بکاهد نه اینکه بدون سود و یا احیانن با ضرر جنس بفروشد؟ اصلن این چگونه رفتاری است که این روزها در حیطه ی روابط اجتماعی به وفور شاهد آنیم؟ به گفته حافظ که "شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار/ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد"؟آیا مهرورزی تنها باید در تریبون و بوق و کرنا باشد که فلان جشن است و مردم بیایید گلریزان کنید؟ آیا مهر ورزی زمان و روز خاصی دارد؟ چه بگویم که جز تاسف چیزی نمی ماند اول برای من که چرا کمکی نکردم و دیگر برای دیگری ! بالاخره یک سوزن به خود و یک جوال دوز به مردم.
بهار مردمیها دی شد
زمان مهربانی طی شد

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

کلاس



فیلم " کلاس " را به کارگردانی لورن کانته، محصول کشور فرانسه و برنده نخل طلای جشنواره کن در سال 2008 را ببینید.البته به شرطی که در اوایل فیلم دچار کسالت نشده و بدون جانبداری و بر حذر از قضاوت به تماشای فیلم ادامه دهید.فیلم بسیار خوش ساخت است و به نوعی وانمایی روابط شاگردان کلاسی از یک مدرسه است بامعلمان و مدیر خود. به نظرم فیلم نمادگرایانه است و در واقع به روابط بین طبقه حاکم یا همان معلمان و مدیر و طبقه محکوم یا همان شاگردان می پردازد.ناگفته نماند که روابط داخلی هر یک از طبقه های اجتماعی نیز تاثیر خود را در شرایط جاری ایفا می کند و این نکته از چشم کارگردان پوشیده نیست.



گویا فیلم نقدی به دموکراسی نیم بند کشور فرانسه دارد که این روزها فاصله حاکمان با مردم ( محکومان ) به قدری زیاد شده است که گاه و بیگاه خبری از اعتراض و اعتصاب و در برخی موارد درگیری و تخریب و سوزاندن و ... صنفها و یا دانشجویانشان مخابره می شود.
نکته قابل تامل در فیلم این است که هر یک از این لایه های اجتماعی سخت به حقوق خود آگاه است – آنگونه که از یک کشور دموکرات انتظار است – و کاملن در چارچوب حقوق قانونی خود به تقابل با یکدیگر می پردازند. و معلمان که به کابینه وزیران دولت شبیه اند ، هریک از دیدگاه خود به تحلیل مسایل طبقه مخالف می پردازد. به عنوان نمونه معلم تاریخ پررنگ تر از بقیه و با تکیه به فلسفه تاریخ می خواهد به چالشهای به میان آمده بپردازد.
سرانجام آنکه کارگردان نتیجه ای را به بیننده تحمیل نمی کند و هریک از طرف های مقابله را تلفیقی از بد و خوب و یا تناسبی از سیاه و سفید انگاشته و رای به بی گناهی هیچیک از آن ها نمی دهد بلکه هرکدام را با کوله باری از حقانیت ها و اشتباه های مرتکب شده در دادگاه بیننده حاضر کرده تا شما خود قضاوت کنید.

" کلاس " سرشار است است شرارتهای شاگردان عاصی که هریک نماینده گروهی ، تفکری و عقبه ای در جامعه است. دیدن این فیلم را با اسم فرانسوی " entre les murs" به شما پیشنهاد می کنم.

به اصفهان رو . . .


پنج شنبه و جمعه گذشته به مناسبتی سفری سی وشش ساعته به اصفهان داشتم. این سفر فرصتی چندان مناسب بود تا با فراغ کامل گشتی دلپسند در میدان نقش جهان بزنم. بماند که قدم زدن در یکی از زیباترین میدانهای ایران نشاط خاصی به آدم می بخشد ولی وقتی به حاشیه ها و آنچه کمتر به دید می آید بنگری عیش را به طیش مبدل می کند. اول آنکه بحران اقتصادی – که ما به هیچش انگاشتیم و آن را مربوط به دیگران پنداشتیم – سایه سنگینش را بر فراز شرایط کسب و کار حاکم بر میدان انداخته بود. آنگونه که چیزی بین ده تا بیست درصد حجره های اطراف میدان که به هرحال سالیان سال است از ملازمان این میدان تاریخی اند بسته بود ،با تابلوهایی مبنی بر فروش و یا اجاره آن. و دیگرصنایع دستی سخت بی اصالت. بیشتر میناکاریها سرسری ، بدون هیچ دقت و ظرافتی.و آنها که تا حدودی از کیفیت برخوردار بودند چنان قیمت سرسام آوری داشتندکه با اوضاع اقتصادی حاکم آن را از یک هنر مصرفی به یک کالای تجملی تنزل داده بود. در پرانتز اینکه یک محقق انگلیسی هنر ایران باستان را مصرفی خوانده است به این مفهوم که مثلا یک جام که برای نوشیدن به کار می رفته است از دید زیبایی شناسی هنری نیز قابل تامل بوده است. مانند جام مارلیک.بازگردم!

و سفره های قلم کار که چه بی هویت بودند. نه تنها رنگهای سنتی آنها دستخوش دگرگونی شده بود که حتا طرحهای آن نیز اصلا شباهتی به طرحهای اصیل قلم کار نداشت. تصور کنید چه تهوعی است سفره قلم کار با نقشه ماهی فرشهای تبریز. و من خود به چشم خویشتن دیدم.
در قسمت دیگر شهر به رودخانه ای بر می خوری که ماههاست در حسرت قطره آبی فریاد عطش از ترکهای کف آن به گوش می رسد. وقتی در نظر آوری که امسال بارندگی خوبی داشته ایم و اینکه شنیده می شود فقدان آب در زاینده رود می تواند سلامت پلهای تاریخی آن را به چالش کشیده و آن ها را در آستانه حذف از فهرست میراث فرهنگی ایران و جهان قرار دهد نگران می شوی.


و اما سبزه میدان. این منطقه را به نامهای میدان کهنه، مسجد جامع و ظاهرن از این پس به نام میدان عتیق می خوانند.بازار سنتی اصفهان در این منطقه است. مدتی تقریبن طولانی است که احداث یک زیرگذر نه تنها کسب و کار را در این نقطه از شهر به رکود کشانده که آلودگی و گرد و غبار را نصیب اهالی کرده است.در نظر آورید که این خاک نرم کویری برخاسته، چه بلایی بر سر مسجد جامع – این بنای به شدت دیدنی که بنده را یارای وصف زیباییهایش نیست و باید رفت و دید– به ویژه آن منبرهای گچ کاری شده به سبک سلجوقی خواهد آورد. خدا میداند این گرد نرم با آن گچ بری پیچیده چه ها که نخواهد کرد.ای کاش کسی بود که اندکی توجه معطوف می داشت. ببیند در همسایگی ما کشوری چون امارات چه میزان توجه و تبلیغ به تور کویر به معنای واقعی کلمه برهوت خودمی کند و ما چه برخوردی با میراث کمیابی که ما را در رتبه پنجمین کشور دنیا به لحاظ جاذبه های گردشگری قرار داده است روا می داریم. بی اختیار به یاد ترانه مرحوم تاج اصفهانی افتادم با این مطلع که :

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی

و دلم گرفت.سخن کوتاه کنم. تنها آنچه می ماند دریغ است و حسرت .