
خیاط مردانه ای را می شناسم، بسیار ماهر و زبر دست.یادگار از عصر طلایی کت و شلوار دوزهای تهران با کلی مجله و ژورنال و مدل قدیمی که روزی به تن پدر بزرگ دوخته اش را دیده ای و همان حال و هوا را برای ات تداعی می کند. چندی پیش برای سفارش دوخت چند شلوار سری به ایشان زدم و با تکیه بر آشنایی چندین و چند ساله خیلی با ترس و لرز دو شلوار تعمیری نیز برایش بردم.دلیل ترس اینکه خیاط چنان عزت نفسی داشت که می گفت من خیاط ام و نه تعمیرکار!روزی تعمیرکار برای اوست و نه برای من.و با این توجیه کارهای تعمیری را نمی پذیرفت.ولی این بار با رویی گشاده و بارقه امیدی و برقی در چشم کارهای تعمیری را پذیرفت و دست به کار شد. و حدس زدم موضوع از چه قرار است!در مدتی که مشغول بود با دیدن جثه نحیف و دستهای استخوتنی اش بسیار متاثر و غم زده شدم.گویی فرو شدن بره آهویی را در باتلاقی مشاهده می کردم و هر لحظه بیش از قبل. ای کاش کاری از دستم ساخته بود.به یاد این جمله افتادم که در خاطرم نیست کجا خواندم : " دیدن جامه هایی چنین چرک بر قامت انسانهایی چنین پاک چه درد انگیز است "
2 نظرات:
و چه درد انگیزتر وقتی سیاهی نالایقی چرک بدنی روی لباس فاخری باشه
غلط نامه :
با عرض پوزش در خط دوم هنوز بجای عنوز
و در خط پایانی اساس که س آخر آن جا افتاده است
صحیح می باشد.
ارسال يک نظر